سلام ببخشيد يه مدت ننوشتم امشب دلم از تنهايي گرفته بود به اين فكر افتادم كه جدا چرا آدما نياز به ارتباط با يكديگر هستند؟
بايد گفت:
روابط احساسي فردا حاصل زندگي ماشيني امروز است
گلوريا، دختر خانوادهي اشرافي فوسكاتيني براي معشوقش ژوزف، بيستسال منتظر ميماند تا اينكه سرانجام هردو به هم ميرسند. اما گلوريا در قرن بيستويك زندگي نميكرد، در قرن هجدهم ميزيست. زماني كه برقراري ارتباط آدمهاي دور را پّست انجام ميداد و هنوز زنگ تلفن گراهام بل در هيچ خانهاي به صدا در نيامده بود.
ميانديشم اگر گلوريا در عصر ما زندهگي ميكرد و در اتاقش تلويزيون متصل به ماهوارهي ديجيتال، تلفن، رايانه و اينترنتٍ Online منتظر ورود به Chat بود، آيا بازهم به عشق ژوزف بيستسال متعهد باقي ميماند؟آيا چنين ارزشي براي چيزي به نام عشق قائل ميشد؟
صفحهي Java Chat يك سايت ايراني را باز ميكنم، در قسمت Nickname ميزنم: Dorooghgooo، دكمهي اتصال را ميزنم و صفحهي Chat روبهرويم باز ميشود. ميگردم و در ليست، به كسي كه خودش رو Paniمعرفي كرده، پيام ميدهم و برايش مينويسم: “دلت ميخواد برات دروغ بگم؟” واو پاسخ ميدهد و شروع ميكنيم با هم چتكردن. سه ساعت به رد وبدل كردن احساسات ميپردازيم،از اينكه چرا اينقدر احساس تنهايي ميكنم ميگويم وبي وفاييهاي روزگر راميشمرم واوهم از بي مرامي پسرها وهردو تآكيد بر اينكه چقدر خوش اقبال بوديم كه با هم آشنا شديم اما بهطور اتفاقي DC ميشوم، وقتي كه دوباره به Room برميگردم، تلاش ميكنم تا نام كسي كه داشتم باهاش Chat ميكردم را به ياد بياورم. آخرسر به ياد ميآورم و در ليست جستوجو ميكنم؛ كسي با اسم Pani در Room نيست.
بياعتمادي در ارتباطات دنياي مجازي، به اوج خود ميرسد. هر روز ميليونها انسان وقت خود را چُترومها ميگذرانند. وغالبا نه ميبينند با چه كسي حرف ميزنند و نه صدايشان را ميشنوند. در textbox پيام را مينويسم، دكمهي send را ميزنم و بعد از آنسو ...به راستي كدام سو؟...پاسخ ميآيد. مسلماً ميدانم كه كسي كه من دارم با او چت ميكنم ربات نيست، يك انسان واقعي است، از گوشت و استخوان. يك انسان قابل لمس. ممكن است محل زندهگيش، سن و سالش و جنسيتش را دروغ گفته باشد، اما اين را ميدانم كه يكجايي، -شايد دور، شايد نزديك پشت رايانهاش قوز كرده و دارد دكمههاي روي صفحهكليد را فشار ميدهد.
شايد زياد مهم نباشد ولي ميتوان اين را به خود القاء كه دررابطه هاي ماشيني امروزي انساني را يافته ام كه شايد به دروغ واكراه ولي براي من وقت گذاشته وبراي حرفهاي من سخني ميگويد هرچند نه از روي احساس وصداقت،ولي شايد نتوانم بگويم نه از روي احساس.
نميدانم شايد تفاوت احساس آدمها در تعريف آن است به هر حال ميتوان گفت كه پنجرههاي چتي كه روي صفحهي مونيتور بازند، هركدام گواه يك ارتباط انسانيند. ممكن است طريق ارتباط، مجازي باشد، اما خود ارتباط مجازي نيست، واقعي است و در اين مسير، ارتباطات دنياي واقعي در ارتباطاتِ دنياي مجازي به نوعي بازتابيده ميشوند، الگو برداري ميشوند و ناگهان نوعي از رابطه بهوجود ميآيد ودر يك نمونه چيزي به نام Sex Chat.
سكسچت چيست؟ تا چندي پيش نميدانستم. شبي در يكي از رومهاي جاواچت يك سايت ايراني بودم. ساعت از نيمه شب گذشته بود كه يكنفر با اسمي احتمالاميترا، PM داد وفراخواني داشت از من براي يك سكس چت گفت:“ ميآي با هم يه سكسچت داغ داشته باشيم؟” من كه كنجكاو بودم، بلافاصله پيام را پذيرفتم واو نوشت:
-خب، شروع كن.
من نميدانستم بايد چهچيزي را شروع كنم؟، بنابراين نوشتم:تو شروع كن.
-:تا جايي كه ميدونم هميشه آقايون شروع ميكنن.
بعد من شروع كردم يكسري سئوال احمقانه كردن و بعد از دهدقيقه او برايم نوشت:
-:اه، برو بابا، تو اصلاً سكسچت بلد نيستي.
ومن شايد با يك غروركه طعم روابط حسي راچشيده ام،ارتباطات نزديك را ميشناسم ودرك كرده ام برايش نوشتم:نه ولي تو يادم بده
-: وااااااااااااي ببين مثل همون سكس ميمونه با اين تفاوت كه تو هر كاري ميخواي بكني مينويسي
-:خوب باشه سعي ميكنم
-:حالا بوسم ميكني؟J
-: ...
-: ...
تنها چيزي كه فهميدم اين بود كه سكس چت مثله خواندن يك داستان سكسي در اوج احساساته با اين امتياز كه داستان با احساس شما پيش ميرود وخود شما دخيل در شكل گيري آن هستيدوبه اسم شما نوشته ميشود.
در بين تمام روابطي كه انسانها ميتوانند با هم داشته باشند، سكس تنها نوعي از رابطه است كه نياز مسلم به حضور دونفر در كنار هم دارد. رابطهايي كه بدون لمس ديگري امكانپذير نيست. پس در سكسچت چه به هم ميگويند؟پس اين مقوله چگونه پديدار شده؟
راز اين است: رابطهاي خيالي. فرض حضور ديگري در كنار و بسيارخب، حالا داستاني بساز و پيش برو. هرجاي ممكن؛ در راهپله، در يك كمد، ته يك غار، زير درخت ياروي تخت ... مهم ادامه كار است پيش خواهي رفت تا...ارضاء.
اما چيز ديگريست كه من را مجذوب خودش كرده؛ استحكام يك پيوند در دنياي مجازي به مويي بند است. پيوند بيتعهد. بيانتظارِ ماندن از ديگري. مالكيت صفر. چهچيزي از اين بهتر؟
اينجاست كه ميبينيم اين دنياي واقعي است كه دارد از دنياي مجازي الگوبرداري ميكند. هرروز بيش از روز پيش ميبينم كه كساني كه ويژهگيهاي دنياي مجازي را شناختهاند از آن در دنياي واقعي بهره ميگيرند. مهارت لذتبردن در لحظه.
آخر شب است كه پيدا پسر بيست و سهچهارسالهي عاشق چت، آنلاين ميشود. هدفون به سر، دارد يك موسيقي تكنو را با صداي بلند گوش ميدهد. چراغ ياهومسنجرش روشن ميشود. اينجا ارتباطات كمي شناختهشدهتر هستند. هرچند چيزي از بياعتمادي كم نميشود، ولي دستٍ كم ولنگوبازي يك جاواچت را هم ندارد. ارتباطات كمي،فقط كمي پايدارترند.
حالا يك ساعت گذشته و سه تا پنجرهي چت روي صفحهي مونيتورش باز است و او تند و تند باAlt و Tab از اين پنچره به آنيكي ميپرد. يكي پايين سمت راست؛ او را ميشناسد، اسمش امانيست، امشب حالش زياد خوب نيست، با پدرش دعوايش شده. پدرش با عمل بينيش مخالفت كرده و بعد از يك بحث طولاني كه از عصر تا شب طول كشيده با هم قهر كردهاند و پيدا حالا دارد آرامش ميكند. اما او كاملاً به هم ريخته و دارد حالش را براي يسنا توضيح ميدهد:
-دارم گريه ميكنم.
-امانيِ ديوونه،… عزيزم مگه چي شده؟ بينيت خيلي هم خوبه، اصلاً نيازي به جراحي نداره.
-:راست ميگي؟
-:آره به خدا راست ميگم.
-:آخه تو كه منو نديدي.
-:عكست رو كه ديدم ... اماني گريه نكن، خواهش ميكنم.
-:دوستت دارم.
-:من هم تو رو.
-:فقط يادتواه كه آرومم ميكنه
-ديووونه پس اينطوري عذابم نده بخند زود باش...
Alt+Tab
در پنجرهي دوم كه پايين سمت چپ باز است، چت، بسيار هيجانانگيز شده. اسمش ميتراست. مدت زيادي نيست كه به ليست پيدا اضافه شده. به او گفته سي و چهار ساله است و شوهر و يك پسر دهساله دارد:
-منو تو بغلت محكم بگير و فشار بده.
-لبات مال منِ. زبونت رو بيار ... فرانسويش رو ميخوام.
-اوهههه، آتيشم ميزني... منو ... زودباش.
-... .
-تندتر.
-تا ... .
-... .
-اوففف.
Alt+Tab
پنجرهي سوم بالا سمت راست باز است. پيدا از روند چت چندان راضي نيست. او را نميشناسد، امشب اولينبار است كه دارد با او چت ميكند:
-:ديكسيونر فلسفي ولتر به فارسي برگردونده نشده، ولي يكي از منابع اون كتاب هست.
-:تو داري تمام حرفهاي من رو با اتكا به اون كتاب جواب ميدي... از خودت هيچي نداري.
-:سال 99، دختر ژنرال موشه دايان، تو مجلس اسرائيل، اون بحث رو دربارهي داوودِ پيغمبر مطرح كرده.
-:دربارهي دين من اينطوري حرف نزن ... ديوونه. اينها همه تحريف محضِه.
-:ببين من به هر عقيده اي احترام ميذارم من مشكلم با اصل مطلبه راجب دين تو صحبت ميكنم چون تو ميخواي هر ديني كه داشتي ...
-:تو مشكلت چيه؟
-ببين!راستش من از دختر مدرسهايهايي مثل تو زياد خوشم نميآد.
از اين پنجره به آن يكي. اگر به چهرهاش نگاه كنيد ميبينيد كه هر كدام از آن سه پنجره كه فعال ميشود، چهرهي اوكه نشانگر احساس اوست تغيير ميكند. داشتن سه حسِ همزمان. كجاي دنياي واقعي ميتوانيم با سه نفر، سهگونه ارتباط اينچنين مجزا داشته باشيم؟آن هم در عين حال؟؟؟!!!
ايزاك آسيموف رماني دارد به نام خورشيدٍ برهنه، در اين رمان از سيارهي كوچكي صحبت ميشود به اسم سولاريا. انسانهاي ساكن اين سياره ابداً بهطور واقعي با يكديگر ملاقات نميكنند. كارهاي هر آدم و خانه را رباتها انجام ميدهند و ارتباط انسانها مطلقاً بهصورت پيكرسازيِ مجازي با نور است كه در داستان گفته ميشود تشخيص آن با واقعيت بسيار مشكل است. در جايي از داستان، الياس بيلي، كارآگاه زميني، براي تحقيق پروندهش ميخواهد با مردي به اسم زادن از ساكنين سياره گفتوگو كند، زادن علاقهش را به گفتوگو با كارآگاه بهطور سنتي، يعني حضور فيزيكي هر دو در يك اتاق نشان ميدهد و ميگويد كه ميخواهد براي يكبار تجربهش كند اما زمان گفتوگوي آنها به درازا نميكشد و در كمتر از پنجدقيقه زادن اتاق را ترك ميكند و بعد از كارآگاه عذرخواهي ميكند و توضيح ميدهد كه: “تصور اينكه شما نيز هماين هوايي كه من تنفس ميكردم را به درون ريههايتان ميفرستاديد و بازدمش را در هواي هماين اتاق رها ميكرديد، به من احساس تهوع داد.”
فرديت زادهي تمدن جامعهي مدرن است؟
در اوايل نيمهي دوم قرن بيستم، مردم هنگام رقصيدن با موسيقي جاز در باشگاهها، زوج تشكيل ميدادند و دست هم را ميگرفتند. اما زمان موسيقي جاز گذشته، حالا ما موسيقي تكنو داريم. هنگام رقصيدن با اين موسيقي حركات هركس براي خويشتن است گاهي كاملا بي ارتباط با مخاطب، اما همراه و همزمان با كل جمعيت است. ديگر خبري از زوج و نگاه عاشقانه نيست، ما جمع تشكيل ميدهيم. جمعي فشرده شده به يكديگر. مثل سلولهاي يك زندهگي كلوني. لذت بودن در حريم فردي اما در كنار صدها نفر. بيخبر از حال ديگري در كنار و با يك قرص اِكس زير زبان. موسيقي عصر حاضر، شنونده را به فرورفتن در خود تشويق ميكند.
ياد فيلم كوتاهي افتادهام نام كارگردان و نام فيلم را به خاطر ندارم شايدم مثل خيلي چيزهاي ديگه مهم نباشد.داستان فيلم در آينده ميگذرد. بر اثر انفجارات بمبهاي هيدروژني، مردم ساكن زمين نابود شدهاند. ولي در گوشهاي، هنوز يكي زنده است؛ در پناهگاه تونلمانندش در زيرِ زمين؛ تنها اما مجهز به همهجور وسايل الكترونيكي. در بين اين وسايل، او كلاهي دارد كه وقتي به سر ميگذارد ميتواند وارد يك دنياي مجازي شود. كلاه الكترونيكي همراهِ باقي خردهوسايلش، هر پنج حس او را درگير ميكند، طوري كه او ديگر نميتواند بين دنياي واقعي و مجازي تفاوتي قائل شود.تنها مخاطبي كه براي او مانده همه چيز وكس او در يك دنياي مجازي است.
اگر روزي انسان به تكنولوژي ساخت چيزي شبيه آن كلاه دست يابد كه بتواند با وجود نرمافزارهاي مختلف ما را به دنياي ايدهآل، همراه معشوق ايدهآلمان ببرد، طوري كه احساس كنيم داريم در دنياي واقعي زندگي ميكنيم،با اين تفاوت عمده كه تمامي مشخصات اين معشوق برگرفته از خواسته هاي ذهني ماست درست مانند پيكر تراشي كه خلق اثر ميكند و يك آفريده كاملا همسان با خواسته هايش پديد مي آورد، آيا بازهم كسي حاضر ميشود وقت و نيرو صرف پيداكردن بخت خود كند؟ چه چيزي بهتر از اين؟ از دنيا چه ميخواهيد؟ هرچه كه باشد، حداكثرانتظاري كه بايد كشيد به اندازه بالا آمدن سيستم وبيشترين زحمتي كه بايد بكشيد گذاشتن يك سيديِ نرمافزار در كامپيوتر است.
ازدواجJ به اتفاقي كه پس از ازدواج بر سر زندهگي فردي ميآيد فكر ميكنم. ازدواج، زندهگي فردي را ميكشد، نابود ميكند. همهچيز پس از آن مشترك ميشود. زندهگي مشترك، لذتبردن مشترك، غم مشترك، رفتوآمد مشترك. شما ناچاريد با كسي زندهگي كنيد كه تا شخصيترين چيزهاي شما را ميداند. كسي كه شما را در همه حال و وضعيتي ميبيند. از خواب بيدار ميشويد، به خواب ميرويد، موسيقي گوش ميدهيد، كتاب ميخوانيد، اسهال ميگيريد، پريود ميشويد، همهي افكار شما، تصميماتتان، همهجاي بدنتان را ميشناسد، چون همسر شماست و خوب، مسلماً او اين حق را دارد كه بداند. او حق دارد رازهاي شخصي شماو شخصيترين مسائل شما را بداند. حرمتهاي شما را ميفهمد ولي گاهي ميشكند وشما هيچ اعتراضي نخواهيد داشت،تنها به اين دليل كه او شريك همه چيز شماست شايد حتي شريك غرور واعتقادشما.به اين فكر ميكنم كه انساني كه با فنآوريهاي جديدٍ ارتباط جمعي، هرروز بيشتر دلش ميخواهد تنها باشد، تا كي تن به زندهگي مشترك ميدهد؟ شايد به جايي برسيم كه با شنيدن كلمهي ازدواج، احساس تهوع به ما دست دهد. مثل زادن از شنيدن صداي نفس بيلي.
لذتبردن از تنهايي. تنها كسي كه در اتاقتان نفس ميكشد، شماييد، اما با اينحال ابداً احساس تنهايي نميكنيد، چون چهارتا پنجرهي چت در مونيتور، باز است. ما ديگر حتا حضور يك آدم ديگر را در خانمان تحمل نداريم. ماندن در خانه، تا سرحد امكان. تلفن ميكنيم و غذا را ميآورند. روزنامهي اينترنتي. خريد اينترنتي. تجارت اينترنتي. در خانه لذت بردن، اعتراض از پشت كامپيوتر، كار از پشت كامپيوتر، تفريح از پشت كامپيوتر، از پشت ماهواره، عشقبازي از پشت كامپيوتر، از پشت تلفن. وسايل ارتباط جمعي، دارد شكل روابط انساني را تغيير ميدهد. بيشك نوعي بهتر؛ چون فرهنگ انساني هرگز اشتباه نميكند، هرگز عقبگرد ندارد.
سال دوهزار و شش، من به جهاني فكر ميكنم كه در آن چيزي به عنوان تعهد در روابط انساني وجود ندارد. آدمها از هم انتظار پايبندي ندارند و دربند لحظهي اكنون هستند تا آيندهاي نامعلوم. اين انقلاب نيست، استحاله است؛ به هماينخاطر است كه ميپذيريمش.
آيا روزي شاهد عصيان انسان عليه كامپيوترها خواهيم بود؟ آيا روزي شاهد پرتشدن مونيتورها به خيابان خواهيم بود؟ شايد، ولي نه حالا. هنوز خيلي خيلي خيلي زود است.
هنوز خيلي زودتر از آن روزي است كه مانند فيلمي ديگر عليه دنياي ماشيني طغيان كنيم،ما هنوز اختياردار زندگيمان هستيم و رباتها هنوز در اختيار ما وبه فرمان ما عمل ميكنند
دوست جون10/1صبح امروز